خسته و کوفته وارد شهر میشم . رنگها چه کمرنگ تر شدند واسم . نگاهم به روبرو ، مثل همیشه تند و تیز قدم میزنم که برسم به شرکت و بتونم سر ساعت به تهیه کننده ای که قراره فیلنامه منو واسه ساختن فیلمش تایید کنه تماس بگیرم .
یه لحظه نگاهم لیز میخوره به سمتی که صدایی شنیدم .
آره . یکی صدا زد مح….
اوه اوه . خستگی و کوفتگی از تنم در رفت . در نرفت ، فرار کرد .
باورم نمیشه . تویی ؟ چقدر عوض شدی !!!! با این همه رنگ و نقاشی هیچ شباهتی با قبل نداری .
لبخند همیشگیت من و میبره به ایکس ( x ) سال پیش ، یاد عشق سوختم میوفتم .
نگاهی به سر و وضع خاکیم میندازی و میگی خسته نباشید .
تمام قول و قرارم با تمام دنیا یادم رفته انگاری .
با کمال گیجی به یه کافی شاپ دعوتت میکنم .. و میپرسم میایی ؟
با مرموزی همیشگی سکوت می کنی و میگی نمیدونم . بذار یه زنگ بزنم اطلاع بدم که دیر میرم خونه بعدش میریم .
من خوشحال و گیجم . تو رو نمیدونم .
- سلام خوبی عزیزم . بیرونم . ببین من یه کم دیر میام خونه . نگران نباش جیگر .
- کی بود ؟
- شوهرم .
- ازدواج کردی ؟
- آره .
- ایییییییی . بادا بادا بادا مبارک بادا ( با بغضی که دیگه بهش عادت کردم )
بازم سر این که کجا بریم مشکل داریم . تو از من می پرسی و من از تو .
بالاخره تصمیم میگیریم .
سکوت به جسم خسته و روح فرسوده من حمله کرده . به فکر میرم . بازم بغض همیشگی .
در فکر فرو میرم . لبخد همیشگی که رو لبم بود هنوزم هویداست .
آره ، تو فکر هستم که حتما لذت زندگی دایم با مح….. به اندازه شوهرش نبوده که اینجوری شده .
سکوتم ادامه داره هنوز .
- چرا ساکتی ؟
- چی بگم ؟
- از خودت بگو . چیکارا میکنی ؟
- خبری نیست . مثل همه زندگی میکنم .
- ماما نت رفت یا هنوز اینجاست ؟
- نه ، خیلی وقته رفته .
- تو چرا نرفتی ؟
- بازم سکوت و سکوت
فکر مثل قوم مغول به من حمله کرده . آیا من دریغ کردم یا اون ؟
به هر حال گذشت .
بازم دلت درد میگیره . ابرو هاتو بهم فشار میدی و دستتو میذاری رو دلت .
- چی شده ؟
- هیچی ؟
- دلته ؟
- آره ؟
- هنورم ؟ ( با شرم خاصی )
- نه بابا . این وروجک اذیت میکنه .
- ( سکوت )
- ۳ ماهه شه
- ( سکوت و بغض )
تو دلم میگم :
خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
نگاهم به نگاهت میرسه . یاد همون عشق و علاقه میوفته . به اون بوسه های همیشگی .
دوست دارم بدون خجالت افکارم و واست بگم . ولی نمیشه .
یاد اون روزها میوفتم . طپش قلب امونم نمیدی . میدونم تو هم همینطوری . دیگه تنها قسمت زندگی مشترک من و تو همین سواله عجیبه که چرا الان داریم با هم میریم کافی شاپ ؟
تو دلم باهات حرف میزنم
- یادته اولین روز ؟
- آره ( آ هی می کشی که خرمن دله سوختم به آتیشش آشنایی داره )
- سکوت
- خودت نخواستی .
- سکوت
- قبول کن
- قبول دارم ( برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی )
- بهم حق بده ، اگه همه چی درست پیش رفته بود الان جای بچه ی تو ، این تو بود .
- حق میدم ( در عشق ماجرا نیست ) ( عجب جمله مسخره ای )
- تو هنوز ازدواج نکردی ؟
- چرا .
- جدی میگی ؟ ( این یعنی که جواب منو قبول نداری )
- خودت بهتر میدونی
- چیو ؟
- که ازدواج کردم یا نه
- نمیدونم
- نه
- چرا ؟
- ( سکوت و لبخند )
- نمیخوای بگی ؟
- از زندگیت راضی ؟ ( بحث و عوض میکنم که جوابتو ندم )
- ( این دفعه سهمیه سکوت ماله تو میشه و جواب نمیدی )
- شکه شدم از دیدنت
- منم همین جور
میرسیم به کافی شا پ
مثل همیشه اول تو میری تو . و من از پشت سر نذارت میکنم . همه غمها رو فراموش میکنم . همه خوبیها ت که همیشه باهاش زندگی کرده بودم تو فکرمه ، بدون هیچ بدی از تو .
به چشات میخوام ذل بزنم که واسه گرفتن سفارش یه نفر مزاحم میشه .
بازم هر دو گیج از اینکه چی سفارش بدیم .
- چی میخوری ؟
- تو چی میخوری ؟ ( سوالی که جوابشو میدونی )
- هر چی تو بخوری .
با حرکت لبهات میگی ن م ی د و ن م
آخرش سفارش میدیم . تا اومدن سفارش وقته خوبیه به چشات ذل بزنم و تو دلم باهات صحبت کنم .
خندت میگیره .
- چیه ؟
- هیچی ؟
- چرا اینجوری نگام میکنی ؟
- همینجوری
- نگفتی چرا هنوز ازدواج نکردی ؟
- ( سکوت و لبخند )
- نمیخوای چیزی بگی
- چرا . یاد اون روز ها افتادم . جوونی ها . یادته ؟
- آره . واسم از اون روزا میگی
- واسه چی ؟
- آخه باحال اون روز ها رو تعریف میکنی
- تو بهتره فراموش کنی دیگه
- نه . میخوام بگی
- سکوت ، سکوت و سکوت
چی بگم آخه . از اون تجربه عاشقی بگم . از تجربه اولین هم آغوشیمون بگم . اولین تجربه هم آغوشیمون یادته ؟ چه هول و شوقی داشت . من زود واست تکراری میشدم . اما تو نه . یادته ؟
اون دخمه یادته ؟ اون مبلها ؟ راستی اون دمپایی ها یادته ؟ همونا دیگه !!!! آره ، که واست خریدم که میایی شرکت راحت باشی . آخی .
اولین بار که منو بوسیدی یادته ؟ چه معصومانه خجالت کشیدی و سرتو چسبوندی به سینم . یادش بخیر . آره ، بوسه توپه توپه توپ . اولین تجربه بوسه های فرانسوی مون یادته . هر روز بهتر از قبل میشد . اونقدر می بوسیدیم و می بوسیدیم که بعضی وقتها حالمون به هم می خورد و باز هم میبوسیدیم و میبوسیدیم . اون بوسه ها واسه من تمام شد . اما واسه تو تجربه ای شد واسه آیندت .
ای بابا ، یادش بخیر ، تویه چهله زمستون کنار اون مبل قهوه ای ، که اگه چه زپرتی بود ولی یه دنیا خاطره داشت ، همو بغل میکردیم و ” تن تو ظهر تابستون و بیادم میاره ” گوش می کردیم .
آتیش به دل زخمیم زدم با این حرفا اما بدون اینا رو همیشه و هر رزو واسه خودم تعریف میکنم و با هاشون زندگی میکنم .
هی میبوسیدیم و واسه آینده نقشه میکشیدیم . اما الان تو دیگه داری مادر میشی و بوسه های فرانسوی واسه صاحب بچه هستش .
چاره ای جز تحمل ندارم . بوسه واسه من بدون حضور تو تنها سایش لب ها هست و بس .
نفس عمیقی میکشم . عطر همیشگیت . هوش از سرم میبره .
یه نگاه به رنگ موهات میکنم . متوجه میشی و نگاهتو به لیوان هات چاکلتی که سفارش دادی میندازی . همیشه رنگ موهات واسه من که کاشف رشته ای از گیسو هات بودم مهم بود .
تا چند صباحی بعد از نبودنت ( نمیگم رفتنت ) تار تار موهاتو از گوشه گوشه خاطراتم می جستم و میذاشتم زیره همون دستمال کاغذی که میدونی .
با نوکه ناخنت مثل همیشه بازی میکنی . یه لحظه حرارت بدنم میره رو خدا درجه . نگاهه اون دو تا چشم وا موندم یا بهتر بگم احمقم میوفته به حلقه ای که تو دستته . سکوت میکنم و لبخند میزنم .
مرتب پاهامو تکون تکون میدم . آخرین حرفایه اون شبت تو چت میاد جلو چشام . حس میکنم هنوز همون شبه . همون بغض و همون اشک تویه دل و چشمام جمع میشه . متوجه میشی . میگی اینطوری نکن . سرم و تکون میدم . یعنی چشم .
- کم کم من برم ؟
- سکوت
- باشه ؟
- باشه
- اجازه میدی برسونمت
- نه . مزاحم نمیشم .
- میرسونمت
- کاری نداشته باشی جایی ؟
- نه چطور ؟
- همینطوری
- ok
- ماشین خریدی آخرش
- آره
- مبارکه
- مرسی
- با گواهینامه یا بدون گواهی نامه ؟
- ای بابا
- شوخی کردم
- عب نداره
- خوب کم کم بریم
- Ok
- سلام برسون
- تو هم به همه اگه تونستی سلام برسون
- سلامت باشی
- مواظب خودتون باشید
- تو هم مواظب خودت باش
- خدا فز ( همون خدا حافظ خودمونه )
- خدا فز
بدون اینکه بگم دلم برات تنگ میشه و یا هر گونه تشریفات همیشگی از هم جدا میشیم . منم نمیرسونمت . خودت میری . سوار تاکسی میشی و با نگاهامون همو دنبال میکنیم تا از نظر دور میشیم .
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد ؟
چون بشد دلبر و با یار دل افگار چه کرد ؟