تو چه می گویی سهراب
تو چه می گویی سهراب
و چه می دانی سهراب
بس کن و نگو هیچ و بدان
زندگی رسم خوشایندی نیست
بال و پرش وسعت دلتنگی هاست
زندگی حس غریبیست که مردم دارند
زندگی نه ،این عادت ماست
تو چه می گویی سهراب
و چه می دانی سهراب
آب را گل نکنیم ؟
در فرو دست انگار کفتری می کند جان
دست درویش پیر قطع شد در پی آوردن نان
زن زیبایی آمد لب رود
تا بفروشد به شما هر چه دارد از برکت ایمان
تو چه می گویی سهراب
و چه می دانی سهراب
خانه دوست کجاست ؟
هر آن کجا که باشد
بجز این سرا سرایش
تو چه می گویی سهراب
و چه می دانی سهراب
کو شقایق که یمنش زندگی آغاز کنیم










حاجی شعر باحالی بود
از کی هست نکنه خودت گفتی