از فرانسه نومیدم
از فرانسه نومیدم که در قرن نوزدهم و بیستم
مهد زایش مکاتب متعدد هنری
در شعر و رمان و کل فرهنگ بود
ولی به ناگهان قلم ها به دور انداخته شد
و آدامس جای آن را گرفت!
ژان پل سارتر
ژاک پره ور
سیمون دوبوار
فلوبر ویکتور هگو
قهرمانان ملی فرانسه که فخر دوران نیز بودند
به پیرس و هانری و زیدان و پلاتینی تبدیل شده اند!
به جای دست ها پاها ارزش یافته و به سرعت هم پیش می روند…
طرح این مسئله ی حساس و جدی
به این صورت کمی عقده ای به نظر می رسد!
منظورم این است که قافله سالاران معضلات فکری بشر
به این نتیجه رسیده اند که
به جای فکر کردن مست کنند!
به جای طرح مسایل فلسفی
خوب غذا بخورند خوب بدوند خوب بخندند…
به جای کافه های روشن فکری و بحث ها و مجادله ها
به کاباره ها و دنسینگ ها ی مبتذل پناه ببرند…
شاید بیلیارد برای مردم سوییس که در اوج رفاه
بیشترین آمار خودکشی را دارند
بهتر از خواندن رمان سقوط آلبرکامو باشد!
دانشگاه هاروارد در برابر فیفا و فیلا کم آورده است!
سانترهای دیوید بکهام
از طرح بود و نبود شکسپیر قابل تامل تر شده است!
ظاهرا هنوز سنی از عمر بشر نگذشته است!
هنوز در حال تجربه ایم!
هیجان آدم را میکشد
و جویدن آدامس از سکته جلوگیری میکند!
فرار از فلسفه و اندیشه
خود فلسفه ی جدیدیست که تازه راه افتاده است
شاید…
بیا یک روز به قبرستان نیچه برویم
و روی مزارش دو دسته گل بابونه بگذاریم
و بگوییم : ما از دیار زرتشت میاییم!
پیامبری که خدایش نمیمیرد!
…
گل بابونه و قبر نیچه و حرف های زرتشت رو خط بزن…
برام دعا کن!
چشمان تو گل افتاب گردانند!
به هر کجا نگاه کنی
خدا آنجاست
( بخشی از نامه هایی به آنا از حسین پناهی)









