Posted in آرزوها, دلتنگی ها, لغزش منظم | دی ۳۰م, ۱۳۹۰
به گلی که شیفته کرد ما را…
تو نه دیگر آن دختر “میم مثل مادری” و نه زنی در “سنتوری”.حالا حتی بازیگری جوان و مستعد و دلکنده از سینمای بیمار ایران و در سودای هالیوود هم نیستی .دیگر همه چیز تمام شد.دیگر مهم نیست که بگویند فقط برای حجاب و [...]
Posted in آرزوها, دلتنگی ها, لغزش منظم, گاف ها | دی ۳۰م, ۱۳۹۰
(۱)
گفت دیدی آبروی شهر ریخت؟!
دختری از شهر ما آنسو گریخت؟!
رفت و گویی غیرت مارا ندید
کرد عریان پیکرش، آنسو پرید
سینمای هالیوود و بالیوود
کی بود بهتر ز جنگ و خون و دود؟
نادر از سیمین جدا شد جام برد
بعد آنجا با فلانی شام خورد
یا یتیمی مادرش شوهر نمود
جام دیگر را دگر جایی ربود
فیلمنامه این چنین بسیار هست
غرب میداند [...]
Posted in آرزوها | دی ۱۶م, ۱۳۹۰
آنکه نیک میداند
آخرین زخمی نمیرد
باروی سبز خیم من مغلوب نیست
دشخیم پلشت پست افکاریست
در پیکر یاران سفیه من
.
.
.
آخرین زخمی منم ……..
۱۳۹۰/۱۰/۱۶
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بارو = قلعه ، برج و بارو
سبز خیم = خوش خیم ، نیک سرشت
دشخیم = دشمن + دژخیم ( قوز بالا قوز )
پلشت = نا پاک ، پست ، پلید
سفیه = بی خرد ، نادان [...]
Posted in آرزوها, دلتنگی ها, لغزش منظم, یادواره ها | خرداد ۱۸م, ۱۳۹۰
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا میشدیم
ما [...]
Posted in آرزوها, دلتنگی ها, یادواره ها | تیر ۱۹م, ۱۳۸۹
بچگیها دود شد بر باد رفت
خنده های کودکی از یاد رفت
کو ؟ کجا شد دوستیهای قشنگ
آن صفای خالص و بی مرز و جنگ
آن حیاط کوچک و آن حوض نور
شد ز چشمان سیاهم دور دور
آسمان در دست من پروانه بود
غصه ها پوشالی و افسانه بود
غم برایم ریگ و سنگ کوچه بود
گریه ام در حسرت آلوچه بود
باری [...]
Posted in آرزوها | خرداد ۲۴م, ۱۳۸۹
اگه آب و نون کمه
غمتون اضافه نیست
آقا خوش به حالتون
Posted in آرزوها, دلتنگی ها, لغزش منظم | فروردین ۱۳م, ۱۳۸۹
واسه شستن لباس های صد لشکر
صد لشکر شکست خورده
شکست خورده و خسته
خسته و بی انگیزه
واسه آشوب های خیابانی
آشوب های خیابانی بی هدف
بی هدف و مضحک
مضحک و دلهره زا
واسه تحمل سلاح سکوت
سلاح سکوت وحشتناک و آرام
آرام و غمناک
غمناک و بیفرجام
واسه کنده کاری های داش فرهاد
داش فرهاد عاشق
عاشق و همدرد
همدرد و هم غم
واسه اعتراضات خیابانی خس و [...]
Posted in آرزوها | اسفند ۲۰م, ۱۳۸۸
حجم نو در تنهایی نبودن خائن
خائن تر از او ، هم آغوشی نو
سایش دو حجم به میزان آغاز تنفر
مردانگی من مال تو
تو فقط خائن باش
آستین فراتر از احساس
تحریک مکن بیش تر
من خود باخته یک تحریکم
طعمی متفاوت در کندوان حجمت
برجستگی تراش خورده لذت بخش
خائن تر باش ، بیش تر از برجستگی هایت
لذتی چندش زا در هم [...]
Posted in آرزوها | بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸
دوستان سوالات شخصی پرسیده بودند
منم سجل احوال کاملتری نوشتم
سجل احوال من رو از اینجا بخونید
Posted in آرزوها | دی ۱۲م, ۱۳۸۸
بس غرور با ستیز
همسفر زارگونه و شاد قالب
اوستادی نا تمیز
تا بودنت در بی کسی بر تو غالب
بس دور تر از زحل
و نادان تر از روزگارِ پریشانِ هم
ای بودنت چون هُبل
سقوطت طرارِ عیشِ دلانِ بی غم
فرشِ سرخ گونِ سقوط گسترده
چراغِ زمان سوسو میزند
ای دیر بدست آمدۀ مست کرده
بگشای ، افسوس در میزند
خود کرده را تدبیر نیست
…………………………..
۱۳۸۸/۱۰/۱۲
Posted in آرزوها, دلتنگی ها, لغزش منظم | شهریور ۲۳م, ۱۳۸۸
تو دیگر گونه شده ای آیا
یا خواستگار دیگر گونه ای شده ام ؟
بگو
لب بگشا و متروکه نباش
قلیان چیزی که نمی دانم
عذاب می دهد
واسطه تقلیل تویی
لب بگشا و متروکه نباش
ایکاش دیگر گونه ای بودی
و کفگیر زمان باز هم بی صدا
لب بگشا و متروکه نباش
خواستم که باشم نه چنان که رودی
یا وزش باردار جریانی ، پس
لب بگشا و [...]
Posted in آرزوها, دلتنگی ها, یادواره ها | شهریور ۲۰م, ۱۳۸۸
آقا حاظرم …… نمی دونم حاظرم چیکار کنم ولی دوست دارم یه کاری بکنم که یه بار دیگه اول مهر که میشه برم پشت میز مدرسه با دوستام بشینم و …………………… ای داد و ای بیداد
یاد اون روزها متن دو تا از ترانه هایی که اول مهر از رادیو و تلویزیون پخش میشد روگذاشتم تا [...]
Posted in آرزوها, دلتنگی ها | تیر ۲۸م, ۱۳۸۸
پرواز شب خراش شهابی در آسمان
پایان دلخراش دو چشم است در زمین
گر دوستی مرا تو
ازین سان که من تو را
زان پیشتر که در گذرم ، در گذشته باشی
ای کاش
کاظم رحیمینژاد - پژوهشگر ادبی
Posted in آرزوها, دلتنگی ها, لغزش منظم | تیر ۲۸م, ۱۳۸۸
یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد
راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر
می رسد روزی که از من هم نماند غیر یاد
آن زمان بر تربتم گویی که ها ! یادش به خیر
Posted in آرزوها, لغزش منظم | خرداد ۲م, ۱۳۸۸
ای خدا این وصل را هجران مکن
سر خوشان عشق را نا لان مکن
باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد این بستان و این مستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسکین و سر گردان مکن
بر درختی کا شیان مرغ توست
شاخ مشکن ، مرغ را پران مکن
شمع جمع خویش را بر هم [...]