Posted in دلتنگی ها, لغزش منظم, یادواره ها | تیر ۲۸م, ۱۳۸۸
معشوق جان به بهار آغشته منی
که موهای خیست را خدایان
بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند
یک روزَمی که روی شانه تو خواب می بَرَدم
معشوق جان به بهار آغشته منی
تو شانه بزن
با بوسه هایم تُک می زدم من دستهای تو را
من دست های تو را در چینه دانم مخفی نگاه داشتم
تو در گلوی [...]
Posted in آرزوها, دلتنگی ها | تیر ۲۸م, ۱۳۸۸
پرواز شب خراش شهابی در آسمان
پایان دلخراش دو چشم است در زمین
گر دوستی مرا تو
ازین سان که من تو را
زان پیشتر که در گذرم ، در گذشته باشی
ای کاش
کاظم رحیمینژاد - پژوهشگر ادبی
Posted in دلتنگی ها, یادواره ها | تیر ۲۸م, ۱۳۸۸
تقصیر تو نبود !
خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها ؛
خاموش بشه !
خودم شعرهای شبانه ی اشک را ؛
فراموش نکردم !
خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم !
حالا نه گریه های من دینی به گردن تو دارند ؛
نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانه ای !
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ؛
بالهایم در کشاکش شهد ها خسته [...]
Posted in آرزوها, دلتنگی ها, لغزش منظم | تیر ۲۸م, ۱۳۸۸
یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد
راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر
می رسد روزی که از من هم نماند غیر یاد
آن زمان بر تربتم گویی که ها ! یادش به خیر
Posted in دلتنگی ها, گاف ها | تیر ۲۲م, ۱۳۸۸
از فرانسه نومیدم که در قرن نوزدهم و بیستم
مهد زایش مکاتب متعدد هنری
در شعر و رمان و کل فرهنگ بود
ولی به ناگهان قلم ها به دور انداخته شد
و آدامس جای آن را گرفت!
ژان پل سارتر
ژاک پره ور
سیمون دوبوار
فلوبر ویکتور هگو
قهرمانان ملی فرانسه که فخر دوران نیز بودند
به پیرس و هانری و زیدان و پلاتینی تبدیل [...]
Posted in لغزش منظم, یادواره ها | تیر ۲۲م, ۱۳۸۸
فصل مسموم
دوران سرکشی
کاغذای حسرتی
عشق کاهی
کلاویه های خیانتی بنفشند
غربت را طراحی میکردیم…
زیرگذرهای بی ربط
قطارهای های بدون شرح
گیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتار؛ توقف میکنیم
دیگر گریه نمیکنم اما ….
نفسم اعوجاج درد را عربده میزند
(هق میزدم)
امروز
نوسان روزهای سیاه و سفید را قدم میزنم
…
ساعت، سال، ثانیه، شب، گذشت ….
از سوگل های من، یکی بزرگ شد …
و دیگر بار هم ، ادامه دارد….
…
از سروده های [...]
Posted in دلتنگی ها, لغزش منظم | تیر ۱۸م, ۱۳۸۸
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
شعری از برتولت برشت
Posted in دلتنگی ها, لغزش منظم | تیر ۱۲م, ۱۳۸۸
تو چه می گویی سهراب
و چه می دانی سهراب
بس کن و نگو هیچ و بدان
زندگی رسم خوشایندی نیست
بال و پرش وسعت دلتنگی هاست
زندگی حس غریبیست که مردم دارند
زندگی نه ،این عادت ماست
تو چه می گویی سهراب
و چه می دانی سهراب
آب را گل نکنیم ؟
در فرو دست انگار کفتری می کند جان
دست درویش پیر [...]